مرداد ۲۸

با اینکه خودم دیدم که پیکرش را درون قبر گذاشتند و رویش خاک ریختند اما هنوز هم باور نمی کنم که رفته باشد. به قول مادرم انگار همه مان خوابیم و این وقایع مثل یک کابوس از مقابل دیدگانمان در حال گذر کردن است.

انگار همین دیروز بود که در نزدیکی مسجد شجره در مکانی که به آبیار علی مشهور است، زنگ زد؛ زیارت دوره رفته بودیم و مشغول آب خوردن و وضو گرفتن از آب چاه هایی که امیرالمومنین حفر کرده اند؛  حسابی گله کرد که چرا زنگ نمی زنم؛ گفت که به پابوس شمس الشموس امام الرئوف آمده اند و سفارش کرد مراقب دین و نمازم باشم؛ چیزی که همیشه بر آن تاکید می کرد.

البته یک بار دیگر هم با او صحبت کردم؛ بعد از اینکه در مکه اعمال عمره مفرده ام را به پایان بردم و از احرام خارج شدم زنگ زدم و چند ثانیه ای با او صحبت کردم. خوشحالی در صدایش مشهود بود اما صد حیف که زود قطع شد و تلاش هایم برای دوباره زنگ زدن به گوشی او میسور نشد و به گوشی مادرم زنگ زدم و با او هم صحبت شدم و دیگر مجال صحبت با پدر را نیافتم؛ اصلا در مخیله  ام نمی گنجید که این آخرین باری بوده که صدای پدرم را شنیده ام ؛ از آن تاریخ تا امروز دیگر صدای پدرم را نشنیده ام؛ امروز ۲۲ روز از آن روز گذشته است.

البته در طول ۹ روزی که در کما بود چندباری بار خواهش و التماس، پرستاران بخش آی سی یو بیمارستان امام ساری اجازه دادند بر بالینش بروم؛ آنجا هم هرچه صدایش می کردم جوابم را نمی داد.

در طول یک هفته ای که ساری بودم رنجر آورترین زمان هنگامی بود که وقتی با شوق و ذوق از پرستاران آخرین وضعیتش را می پرسیدم می گفتند تغییری نداشته است، اما حالا آرزو می کنم ای کاش روز شنبه ۱۷ مرداد وقتی حالش را پرسیدم باز هم می گفتند تغییری نداشته و نمی گفتند متاسفانه بیمار شما دیشب ….

در طول این مدت خیلی از دوستان مرا مورد لطف خود قرار دادند و همانطور که در دوران بستری بودن پدرم در آی سی یو برای شفای او دعا کردند بعد از فوت ایشان هم به بنده تسلی دادند؛ تعدادی از آنان در مراسم تدفین و تشییع حاضر شدند؛ بعضی ها زنگ زدند و یا اس ام اس فرستادند و خیلی ها هم با ارسال ایمیل و یا نوشتن فید در سایت های اجتماعی مثل فرندفید و فیس بوک تسلیت گفتند؛ البته در این بین کمک های حسین و اس ام اس هایی که امیر شب اول برایم فرستاد، خیلی در روحیه ام تاثیر گذاشت. انشا اله بتوانم در شادی های همه دوستان جبران خیر کنم.

برمبنای شناختی که از مرحوم پدرم دارم و قراین و شواهدی که بعد از فوت ایشان دیده ام شاید بتوانم بگویم نسبت به عاقبت به خیر شدنشان مطمئنم؛ چیزی که امروز مرا به افسوس خوردن وا می دارد این است که قدر او را در دوران حیاتش ندانستم

نوشته ای از admin \\ tags:

۸ دیدگاه برای “ الهی رضا برضائک”

  1. میرزای سدهی می گوید:


    سلام


    عرض ادب و تسلیت مجدد


    خیلی از بچه ها گفتند خدمتتون تسلیت عرض کنم از جانبشون
    پیامبرخوبی نبودم!


    با جازتون یه پست گذاسه ام در وبلگم
    با همین موضوع
    با عنوان ؛برای تسلای او…برای تسلای خودم؛

    و ادرس
    http://mirzasedehi.blogfa.com/post-77.aspx


    یاحق

  2. تاملات می گوید:

    خدا صبر و اجر به ات بده!

    نمی دونم چی بنویسم جز اینکه من هم هنوز عزادارم و یاد مرگ پدرت کسی که همیشه یادش برایم مایه مسرت بود، از ذهنم نرفته است!

    هادی جان در غمت شریکم!
    برادرت مجید

  3. نطق می گوید:

    سلام

    تسلیت گوییم

    http://notq.blogfa.com/post-82.aspx

  4. یه امام صادقی می گوید:

    سلام
    بازهم تاسف، باز هم تسلیت، اون خبر مثل آب سرد بود برام. خدا اجرت بده…

  5. محمد می گوید:

    سلام
    آن سوی دلتنگی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست…
    خدا را داشته باش همه چیز داری

  6. پاورقی نویس می گوید:

    من شما را درست نمی شناسم. اسمتان را شنیده ام، خودتان را هم مسلما تو این ۴ سال دیده ام ولی باز هم نمی شناسمتان.
    به هر حال: بنی آدم با همند.
    می دانم صبر پیشه می کنید و از همین صبرها استعانت می گیرید.

  7. مصطفی می گوید:

    سلام هادی جان. نیستی.. دلم تنگ شده برات…
    باز هم از خدا صبر می‌خوام برات.. همون صبری که گفت زیباست…
    راستی وبم رو راه انداختم، سر بزن… لینکت رو هم گذاشتم اونجا… ببینیمت
    یا حق

  8. محمد مهدوی اشرف می گوید:

    قراری گذاشته ام با خودم برای بلاغ!
    پستی نوشته ام، با عنوان وبلاگهایی که می خوانم و این نوبت را اختصاص داده ام به محمدصالح مفتاح
    http://pure-commander.persianblog.ir/post/144

نوشتن دیدگاه

Rss Feed